-
تاریخ: 1401/11/6 ساعت: 15:56
من همینطور آرام دوستت خواهم داشت...از دور دوستت خواهم داشت...بی صدا دوستت خواهم داشت...تو میتوانی هیچ وقت نباشی،اما من دوست داشتنت را دوست دارم...تا ابد... [ دوشنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۰ ] [ ۱۱ ب.ظ ] [ محمد صالح ] [ ]Adblock test (Why?)
خاطرات هشتم اسفند ماه ۹۶
-
تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 17:17
از صبح ساعت نه تا ساعت دو نیم بعد از ظهر مانند یڪڪارگر ڪارڪشته و ڪار بلد ڪار ڪردم ... بعد اتمام ڪار تند و سریع خودمو به خا
"بی تو بسر نمی شود"
-
تاریخ: 1397/11/10 ساعت: 17:17
پیش بیا! پیش بیا! پیشتر!تا که بگویم غم دل بیشتر دوست ترت دارم از هر چه دوست ای تو به من از خود من خویشتر دوســــت تــراز آنکه بگویم چقدر بیشتر از بیشتـر از بیشتــــــــــر
همیشه به یادتم
-
تاریخ: 1396/10/27 ساعت: 0:27
هر چند نمی آیی و نمی خوانیاگر هم بیایی و بخوانیجواب نمی دهی؛در هر دو صورت حق داری! با این حال سلام؛ مرا ببخش از اینکه هنوز به یادتم و فراموشت نکرده ام راستش را بخواهی خیلی سعی کردم فراموشت کنم اما نشد که نشد !شاید هر خواستنی توانستن نیست...و شاید هم من آدم ضعیفی ام که نمی توانم فراموشت کنم؛گذشت زمان...
وسیله ای برای هدف...!
-
تاریخ: 1396/5/28 ساعت: 22:27
فکر می کردم که بعد از اولین باری که متحمل زحمت شدی و تضییع وقت کردی برای خواندن این مهملات دیگر به این وب نمی آیی ،با خود گفتم نکند که حرفایم را هر کسی بخواند جز آن که دلم با اوست!تنها راهی که برای به یقین رسیدن به ذهنم خطور کرد همین پست قبلی بود...می دانستم اگر بیایی حتماواکنشی نشان خواهی داد و چه ...
سراب
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 3:19
دیروز،امروز،فردا یک سال،دوسال،چند سال خیلی زودتر از آنچه فکر کنیم دیر میشود، حتی زودتر از شعر زودتر دیر شدن قیصر! و ما نیز چون پدر بزرگمان پوستمان چروکیده ،دستمان لرزان، عصا بدست ،سر کوچه کنار تیر برق، در حالیکه ایستاده ایم انتظار می کشیم...، چون کسی نمی آ
انتخاب تو انتخاب من!
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 3:19
بقول بزرگ آقا در فیلم شهرزاد: اگر هزار کیــــل طــلا می ریختند به پــــام ، بــــه اندازه ایـــــن کــــــارت برایــــم ارزش نــــداشت... [ چهارشنبه هشتم اردیبهشت ۱۳۹۵ ] [ 23:18 ] [ محمد صالح ] [ ]
انتخاب اجباری!
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 3:19
وقتی به اتفاق روز هشتم اردیبهشت می اندیشم برایم غیر قابل وصف و دور از ذهن می آید،احساس میکنم رویایی بیش نبود!اما بعد که فکر میکنم ،جمله معروف را به یاد می آورم که «رایحه مٍهر الهی همیشه به انسان نمی وزد... » و احساس میکنم هنوز اندکی در دل خداوندی جای دارم، و دیدار آن روز من با شما رایحه مهر
گاهی برای بودن ؛ باید رفت...
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 3:19
سلام،سلامی به اندوهناکی فصل زرد پاییز... واقعیتش را بخواهی هیچ مجالی از برای نگارش جهت ارسال در این وبلاگ را نداشتم ولی امروز هم مثل دهم اردیبهشت ماه برای همیشه در ذهنم منقوش شد و تا ابد ماندگار... هر چند شاید شما این پست را نخوانید اما باور کن نمیتوانستم ننویسم!!! امروز جهت عزیمت طولانی مدت به تهرا
«سیب نچیده،چیده شده»
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 3:19
بعد از این ؛ همه ی این ها را برای تو می نویسم! هر کس می خواهد بخواند! آدم باید همیشه کسی را داشته باشد که برایش بنویسد حتی اگر آن کس، سطری از نوشته هایَش را نخواند! ولی تو می خوانی شاید امروز نه، شاید فردا! فردا هم نباشد روزی دیگر بالاخره خواهی خواند! و وقت خواندن تمام دردی را که با ن
بازگشت
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 3:19
میگویند هر که از دیده رود از دل برود اما برای من چنین نبود و ماندن در تهران جز به دلتنگی من برای تو نیفزود .....فکر میکردم با دور شدن از اردبیل خاطرات تو هم از ذهن و وجود من دور خواهد شد اما زهی خیال باطل!!!نه تنها چنین نشد بلکه بیشتر از دیروز دلتنگت شدم با اینکه تصمیم داشتم برای همیشه در تهران بمان...
سقوط عاطفه ها
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 3:19
تو را نمیدانم اما برای من امسال هم مثل پارسال، شاید هم تندتر از آن در حال اتمام شدن است! و گذر زمان با این عجله تنها ارمغانش برای من عقب ماندن از آرزوهایی بود که دوست داشتم به آنها برسم . و در میان این گذر زمان اگر مجالی باشد لحظه ای سرم را برمیگردانم و تمام گذشتهام را مانند ف
۱۳۹۶
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 3:19
بی ثمر هر ساله در فکر بهارانم ولی چون بهاران میرسد با من خزانی میکند «شهریار» هر چند نمی آیی و نمی خوانی! با این حال من نمی توانم سال جدید را به شما تبریک نگو یم ،امیدوارم
تولدی خاص
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 3:19
زمستان زیباست، بهار زیباتــــــــــــــــــــــــــــر اما درد آنجایست که بهارت بوی زمستان بدهد! خیلی از بهارهای این ۲۷سال بوی زمستان می دهد! «محمد صالح» ۹۶/۱/۱ [ سه شنبه یکم فروردین ۱۳۹۶ ] [ 12:47 ] [ محمد صالح ] [ ]
دلتنگ
-
تاریخ: 1396/3/15 ساعت: 3:19
در حالیکه که از پنجره به سمت خیابان نظاره میکنم لحظه ای به عمری که گذشت می نگرم...متوجه میشوم در این گذشت عمر نه خطایی مرتکب شده ام و نه راه کجی پیموده ام اما از جایی سر بر آورده ام بنام ناکجا آباد ...!ناکجا آبادی که روزگارش بیش از آنکه زمستان عمر سر برسد در بهار جوانی سرمای سرد تنهایی را تحمیل کر